بستن تبلیغات

مسافركوچولو هديه اي از بهشت
مسافركوچولو هديه اي از بهشت
خاطرات حاجی کوچولو اميررضا جون
113
تاريخ : شنبه 17 اسفند 1392 | نویسنده : بابازيد و مامان فريده

جمعه ای مه الود در سیاه رودبار

من بر روی شاخه های درخت گردو

 

من و امیر حسین (هم پسر دایی و هم پسر عمه من)




بازدید : 12 مرتبه | موضوع :
112
تاريخ : پنجشنبه 8 اسفند 1392 | نویسنده : بابازيد و مامان فريده

سلام به دوستای نازم

من بیست و ششمین ماهگردم رو هم به سلامتی سپری کردم از وقتی وارد سه سالگی شدم پیشرفتم تو جمله بندی بیشتر شده به قول مامانی شیرین زبون شدم

جدیدا خیلی به مامانو بابام وابسته شدم حاضر نیستم حتی یه دقیقه بدون اونا جایی بمونم

یه چند وقته که کلمه عروس  رو زیاد تکرار میکنم. تو پست قبلی هم گفته بودم که دایی کوچولوم ازدواج کرده و من هم از اون روز تا زن دایی محسن رو میبینم میگم عروس و اونم کلی ذوق میکنه.

سرتون رو درد نیارم این ماه یه عروسی باحال داشتیم. عروسی دختر عمو و پسر عمو

من از جو تالار زنونه خوشم نیومد رفتم پیش بابایی. بابایی میگه عروسی مال زنها است و مردها الکی خوشند.

تو این ماه با اجی طاهره (دختر عمو)رفتیم جنگل کبودوال از اون روز به بعد تو ماشین به باباعمو میگم مثلا عمو بوق کن(بوق بزن)

تازگی هاکارهای خطرناکی انجام میدم که دایما یکی منو زیر ذره بین داره مثلا عاشق پریدن از رو صنذلی ام  یا شومینه رو روشن میکنم 

البته کارای خوبم قابل شمارش نیست جدای از کمک کردنم موقع شام و ناهار ،این روزها همراه مامانی مشغول خونه تکونی هستم .

هفته قبل با مامان و بابایی رفتیم اتلیه عکس بگیرم البته فایلش هنوز بدستم نرسده توپست بعدی واستون میزارم

 

 

 




بازدید : 13 مرتبه | موضوع :
110
تاريخ : يکشنبه 6 بهمن 1392 | نویسنده : بابازيد و مامان فريده

لب تاپ بابا جون

دقیقا بیست روز پیش مانیتور لب تاپ بابا جون خراب شد و من بیچاره مقصر معرفی شدم. خوشبختانه لب تاپ گارانتی داشت و  رفت تهران ولی با مشکل نبود قطعه مواجه شد و بالاخره قطعه از دبی اومد و لب تاپ هم بعد از بیست روز برگشت.

عروسی دایی محسن

دایی کوچولوی من بالاخره به مراد دلش رسید و ازدواج کرد. من هم یه دو هفته ای درگیر مراسمهای ابتدایی شدم از مراسم خواستگاری  تا بله برون و جشن نشون و این آخری هم عقدشون بود.

دربی

پنجمین شهر آورد رو من تجربه کردم و به جز اون سه تا گلی که زاید زد الباقی دربی ها  خیلی بد بود ولی من به عشق 6 تای 54 هنوز قرمز هستم

 

 

 




بازدید : 18 مرتبه | موضوع :
109
تاريخ : پنجشنبه 12 دی 1392 | نویسنده : بابازيد و مامان فريده

 

شروع سومین بهار

فصل پاییز را دوست دارم ، از اولین تا آخرین روزش (روز تولدم).

دو سال گذشت، به قول بعضیها چه زود گذشت و به قول بعضیها چه سخته بزرگ کردن بچه ها.

جشن تولد دو سالگی من  امسال به خیر و خوشی برگزار شد و من متفاوت با پارسال  بودم. شمع خانوش میکردم، کیک برش می دام و یه کمی هم ........

عمه، خاله، زن عمو و زن دایی با بر و بچه های فامیل همه و همه بودند.

یه چند تا عکس میزارم ولی ببخشید که کیفیت نداره چون از روی فیلم گرفتم و عکس تکی هام  خوب نشده

 

 

 

 

 

 




بازدید : 24 مرتبه | موضوع :
108
تاريخ : جمعه 8 آذر 1392 | نویسنده : بابازيد و مامان فريده

پاییز دوستت دارم

پاییز رنگارنگ جنگلهای شهرمون باز قشنگ شده

من و بابایی و مامانی رفتیم جنگل کبودوال و یه چند تا عکس یادگاری گرفتیم.

چه حالی داد 

جاتون خالی دوستان

 




بازدید : 33 مرتبه | موضوع :
107
تاريخ : پنجشنبه 23 آبان 1392 | نویسنده : بابازيد و مامان فريده

سلام به گلهای همیشه بهار 

عزاداریهاتون قبول 

محرمامسال پر از خاطره  واسه من بود هرشب به همراه باباجون به مسجد محلمون رفتم و از اونجایی که دیگه واسه  خودم مرد شده بودم حاضر نبودم همراه مامانی به زینبیه برم.

تو مسجد وقتی حاج اقا از روی منبر پایین می اومد  از پایین اومدنش معترض میشدم و با صدای بلند بهش میگفتم برو بالا  اونوقت  دیدم بابایی داره از ...عرق میریزه 

سفر مشهد

قبل از محرم راهی مشهد شدیم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت، بماند که که من در اون سه شب فقط 2 ساعت می خوابیدم و نق زدم. ببخشید نق نه جیغ وشیون ،آخه جای خوابم عوض شده بود ، البته شب اول هم یه کمی تب داشتم. 

روزها تقریبا سرحال بودم. توی حرم کلی صفا میکردم و وقتیبابایی منو  به طرف ضریح اقا میبرد میخندیدم و میبوسیدم و شاد بودم

هفته بعدی بیست و سومین ماهگرد من میگذره ،کم کم به بیست چهار ماهگی نزدیک میشم و کارای جدیدم رو انشاا... تو پست بعدی براتون مینویسم

 

 

این کلاه و ژاکت رو رن عمویی واسم بافته که خیلی دوسش دارم مرسی زن عمو جون




بازدید : 34 مرتبه | موضوع :
106
تاريخ : چهارشنبه 24 مهر 1392 | نویسنده : بابازيد و مامان فريده

سلام گلهای نازنین

این شب عید قربان بخت وبلاگمون باز شد و من اومدم تا حال و احوالی کنم و آپ بشم.

شیر مامانی بای بای

مامانی و بابایی با ترفندهای مختلف من رو 2 ما و 10 روز زودتر از شیر مامانی محروم کردند و بماند که من کمی ناز نازی و بد اخلاق شدم ولی از طرفی غذا خور شدم و ....

شب اول تا ساعت 4 و نیم

شب دوم از 5 صبح تا 7

و شب سوم از ساعت 6 تا 7 بیدار بودم

و  کم کم عادی شد.

کارهای جدید

صندلی رو میگیرم و توی ظرف شوری و آشپزی کمک مامان میکنم.

یه تاب جدید خریدم به قول خودم "اپ بازی" میکنم.

هر روز باید خونه بابا بزرگ برم و خبر مامان بزرگ و بابا بزرگ و عمه جون رو بگیرم

لغات و جملات جدید

بابا بشین

بابا بریم عمه

غذا میخوام

آتیش

خانوش یا همان خاموش

دکتر

نرگس

محسن

لام یا همان لامپ

اینجا

اونجا

خانوم

 

من دیگه بزرگ شدم آره مردی شدم برا خودم

 




بازدید : 45 مرتبه | موضوع :
105
تاريخ : چهارشنبه 27 شهريور 1392 | نویسنده : بابازيد و مامان فريده

سلام به همه دوستای گلم 

تقریبا این چهل روزی که بهتون سر نزدم واسه خاطر این بود که مشغول رفتن به جشن های فامیل بودم از جشن عقد ابجی جان (دختر عمو) گرفته تا عروسی فامیل های مامان و بابایی  که همچنان ادامه داره...

 

به قول بابا جونم ایشاا... همیشه به شادی

اخر هر هفته ما یا سیارودبار خونه ییلاقی عمو محمدرضا بودیم یا خونه عمو علی در افراتخته

 

 

تو این ماه من عاشق نقاشی کشیدن شدم  و جالبه بدون اینکه به من طرز مداد گرفتن رو یاد بدن خودم  به طور صحیح تو دست میگیرم.

 

 

این ماه هم مثل بیست ماه قبل یا شاید هم زودتر از بقیه ماه ها گذشت 




بازدید : 49 مرتبه | موضوع :
104
تاريخ : يکشنبه 20 مرداد 1392 | نویسنده : بابازيد و مامان فريده

دوستای گلم سلام

عبادات قبول

عیدتون مبارک

امروز یه روز مهم بود چون واسه مامانی و بابایی سالگرد ازدواجشون رو تداعی می کرد. یه جشن مختصر سه نفره گرفتیم که اینهم عکس من در حال خوردن شیرینی هستم.



کم کم به بیستمین ماهگردم نزدیک میشم و شلوغ بازیهام داره زیاد میشه. یه صندلی کوچولو دارم میزارم زیر پام میرم روی میز مطالعه بابایی و لب تاپ رو حسابی سرویس میکنم. میرم روی صندلی و شعله زیر غذا رو زیاد میکنم. پنکه رو خاموش میکنم....

تقریبا هر روز یه کلمه جدید یاد میگیرم. جملات ساده را بیان میکنم در حد دو کلمه:

بابا بیا. مامان بریم. در باز. 

کلمات زیر را ناقص و شاید کامل ادا میکنم. نسبت به بعضی حروف عاجزم مثل سین که کاربرد زیادی هم داره

الام=سلام 

اندلی=صندلی

انکه=پنکه

چایی

دایی

ارچه=پارچه

اختال=یخچال

الو= ایفن

آتو = اتو

الو=آلو

برق=برق

ارچه=پارچه

تیید=کلید

 

عکس زیر بازی من و بابایی رو نشون میده که من مثلا خودمو به خواب زدم

تلفن رو میگیرم و با عمه و پسر خاله حرف میزنم


یه روز رفتیم کبودوال و پاهام ده دقیق تو آب سرد سرد بود


آب بازی هم شده کار هر روز من





بازدید : 90 مرتبه | موضوع : ماه بیستم
103
تاريخ : چهارشنبه 19 تير 1392 | نویسنده : بابازيد و مامان فريده

سلام بچه ها

(آعلی) تیکه کلام این روزای من شده

.اول و اخر هر کاری ،موقع بالا رفتن .هنگام گرفتن چیزی از هر کسی، و مهمتر اینکه وقتی ذوق میکنم یه آعلی بلند میگم.

عاشن روشن کردن وسایل برقی ام در حد سوزاندنشون باهاش ور میرم .

امروز مامان و بابایی به پیشواز ماه رمضان رفتند و دیگه بعید به نظر برسه وبلاگ منو اپ کنن




بازدید : 80 مرتبه | موضوع : خاطرات تیر ماه92(ماه19)
102
تاريخ : دوشنبه 10 تير 1392 | نویسنده : بابازيد و مامان فريده

نوزذهمین ماهگرد

سلام به همه

هجدهمین ماه هم از تولدم گذشت و وارد نوزدهمین فصل زندگی شدم

واکسن هجده ماهگی رو زدم و ٤٨ ساعت تب و درد داشتم و خیالم راحته که تا ٦سالگی از واکسن خبری نیست

 تو این ماه  دامنه لغات زیاد شده و تقریبا جمله های خیلی کوتاه رو میتونم بگم مثل :

(ماما جیجی میهام،مامانی بیا.)

وزنم روی٩.٥ کیلو ثابت مونده و غذا خوردنم از قبل بدتر شده

یه کمی لجباز تر از قبل شدم و لی شیرین کاری هام  و شیرین زبونی هام بیشتر تو چشم میاد

جمعه رفتیم کوه افراتخته خونه خاله نفیسه. جاتون خالی بود خیلی به من خوش گذشت

اینم عکسای کوه افراتخته به همراه پسرخاله ها و دخترخاله




بازدید : 79 مرتبه | موضوع : خاطرات تیر ماه92(ماه19)
101
تاريخ : پنجشنبه 23 خرداد 1392 | نویسنده : بابازيد و مامان فريده

سرگرمی یک هفته ای

لابد از عنوان متوجه شدید که من توی این یه هفته سرگرم رفتن به ستاد عمو علی بودم و بچه های ستاد رو همراهی میکردم.

عمو علی مهندس عمران هست و رییس نظام مهندس شهرمون. جوون و مهربون و کاردون.

دیشب تا ساعت ١١ ستاد بودیم ولی بابایی ساعت ٢ اومد.

 

 




بازدید : 82 مرتبه | موضوع : ماه هجدهم
100
تاريخ : دوشنبه 13 خرداد 1392 | نویسنده : بابازيد و مامان فريده

امیر رضای خراسان

بچه ها سلام

من یه چند روزی رفته بودم مشهد به پا بوس آقا. چه حالی داد.

هوای خرداد مشهد خیلی خوب و به قول بابایی مشهد هنوز شلوغ نشده بود.

ما با خانواده عمو هادی و بابا بزرگ رفته بودیم.

این بار سوم بود که مشهد رفتم یه بار تو شکم مامانی (تیر 1390) بار دوم وقتی 11 ماه بودم ( آبان 91) و حالا که 18 ماهه شدم (7 خرداد 92).

من عاشق حرم بودم

این همه آدم یه جا ندیده بودم

آب بازی تو حیاط خیلی حال می داد.

بوس کردن در و دیوار حرم چیز جدید بود.

بچه ها من برا همه شما دعا کردم.پ

موقع نماز جماعت من و بابایی اینجا خلوت می کردیم

چون جای خوابم عوض شده بود بد خواب شده بودم

صحن جمهوری و دعای کمیل

 

صحن گوهر شاد و حوض آبش

 و من دایم آب می خوردم

و باز حوض آب در صحن جامع رضوی

به امید پا بوسی دیگر

 




بازدید : 91 مرتبه | موضوع : ماه هجدهم
99
تاريخ : دوشنبه 6 خرداد 1392 | نویسنده : بابازيد و مامان فريده

خرداد ماه پیشرفت ها

پیشرفت در تکلم

امیر رضا جان توی این ماه پیشرفتهای خوبی داشتی کلمات زیر را میگفتی و ما با لب خوانی و اشاره دست های ناز و کوچکت می فهمیدیم

آ علی=یا علی

هنهه = پنکه

موو=موز

یا لالا= یا الله

نین=نون

بییم=بریم

دی دی = ماشین بابا= ماشین لباسشویی

میم  (فتحه در میم و یا) = مریم

عمی= عمو

دایی= دایی

آجی= آبجی

لاله له=راحله

 اتاد=افتاد

کشام=کفشام

بیا=بیا

بده=بده

بالا=بالا

الا=کلاه

اب ازی=اب بازی

با=باز کن

دا=داغ

ددر=بیرون رفتن

بش=بشین

ایب=سیب

دوجی=گوجه

نی=نیست

دل=گل

مایی=ماهی

جیتو=زیتون

اوجا=کجا

ایا=حیاط

ادا=غذا

دو=دوغ

داشو=قاشق

اب و=ابوالفضل

خاله =اله

انه=مامان بزرگ

ادا=اقا

سد کبود وال علی آباد کتول

بالاخره بعد از 12 سال و اندی سد کبود وال  هم افتتاح شد و منو بابا و مامانی برای تفریح و تفرج به اونجا رفتیم و علی آباد به شبکه آبیاری ملی () ہپیوست. زیبایی های شهر ما دو چندان شد. این سد تا شهر 500 متر فاصله داره و ما پیشنهاد میکنیم بیاین و زیبایی های خدا رو اینجا ببینین.

 

 




بازدید : 78 مرتبه | موضوع : ماه هجدهم
98
تاريخ : سه شنبه 31 ارديبهشت 1392 | نویسنده : بابازيد و مامان فريده

حمام رفتن من

چه حالی میده آب بازی

چه حالی میده با بابایی حموم رفتن

چند وقته دست بابایی رو میگیرم و میبرمش طرف حموم

بچه ها تو حموم اگه لیف و شامپو زدن نباشه خیلی حال میده

از مامانی شنیده بودم بچه ها تو حموم گریه میکنن. الان که فکرشو میکنم  خنده م میگیره.

بعد از حموم سشوار میزنم و خندان و خوش تیپ میشم




بازدید : 97 مرتبه | موضوع : خاطرات اردیبهشت ماه92(ماه16)
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد