مسافركوچولو هديه اي از بهشت

خاطرات حاجی کوچولو اميررضا جون

رویای سه سالگی

36  ماهگرد دوستای آسمونی من سلام. میدونم غیبت طولانی داشتم و شما رو بی خبر گذاشتم ولی حالا اومدم با کلی حرف و حدیث از تابستون بگم که دریا رفتیم و خیلی خیلی خوش گذشت و از بابا قول یه دریای دیگه رو گرفتم......                 تو این سفر پسر دایی جونم امیر حسین رو هم با خودمون بردیم و یه همبازی دوست داشتنی بود برام از پاییز بگم که با بابابزرگ و مامان بزرگ و عمه جونم رفتیم مشهد. چهارمین مشهد با خوشی و خرمی  به پایان رسید. تا حالا سه بار رفتیم هتل ملل مشهد که یه موزه جالب از سماوره های قدیمی است.   این هم صحن رضوی و هوای خوب پا...
28 آذر 1393

سی و یکمین ماهگرد

سومین رمضان  عزیزای دلم سلام. من با تاخیر بیش از یک دو ماه اومدم. امان از گرمی و روزه گرفتن  17 ساعته مامان وباباجون. البته من هم اونجور که باید غذا نمی خورم. افزایش وزن فعلا خبری نیست. امسال هم خیلی مهمونی رفتیم و افطاری خوردیم. حدودا یه ماهی هست که از پوشک خبری نیست و جدیدا هم گهگاهی خودم مستقل دستشویی میرم هنگامی که مامانی رو اعصبانی میکنم  میگم  مامانی  ناراحت نباش تازه به بابایی هم اتفاق رو گزارش میدم که خانمت رو اذیت کردم هراز گاهی حس سخنرانی کردن بهم دست میده میرم رو میز باصدای بلند میگم می خوام خسنرانی (سخنرانی )کنم.یه چیزای بی ربطی میگم که فقط خودم متوجه میشم از هرچیزی که سردر نمیارم ا...
3 مرداد 1393

بیست و هشتمین ماهگرد

اردیبهشت ماه شادیها سلام گلهای نازنین من، خیلی وقت بود که بهتون سر نزدم و دلتنگتون بودم ولی خوب به وبلاگهای شما سر میزدم. هوا بهاری اثر گذار بود و یه کمی تنبل شدیم و وبلاگمون هم رنگ کهنگی گرفته بود. عزیزان من حالا با بهانه های مختلف اومدم. دایره جملات این جملات رو زیاد تکرار می کنم: مامان چه خبر؟ بابا چطوری؟ عمو احمد کجاست؟ حوصله ندارم می خوای ام ام اس بدی؟ با تاسکی بازار بریم. گلدون بخریم/ وقتی حیاط خونه پر از عطر گل میشه جدیدا مامانی یه نقشه هایی واسه ازپوشک گرفتن من کشیده که به سختی اجرا میشه هفته قبل بابایی یه سرسره واسم خرید که مامانی از اون روز به بعد میگه خونه رو به یه پارک کودک...
17 ارديبهشت 1393

اخرین نفسای زمستان

سلام به دوستای نازم من بیست و ششمین ماهگردم رو هم به سلامتی سپری کردم از وقتی وارد سه سالگی شدم پیشرفتم تو جمله بندی بیشتر شده به قول مامانی شیرین زبون شدم جدیدا خیلی به مامانو بابام وابسته شدم حاضر نیستم حتی یه دقیقه بدون اونا جایی بمونم یه چند وقته که کلمه عروس  رو زیاد تکرار میکنم. تو پست قبلی هم گفته بودم که دایی کوچولوم ازدواج کرده و من هم از اون روز تا زن دایی محسن رو میبینم میگم عروس و اونم کلی ذوق میکنه. سرتون رو درد نیارم این ماه یه عروسی باحال داشتیم. عروسی دختر عمو و پسر عمو من از جو تالار زنونه خوشم نیومد رفتم پیش بابایی. بابایی میگه عروسی مال زنها است و مردها الکی خوشند. تو این ماه با اجی طاهره (دختر عمو)رفتیم...
8 اسفند 1392

لب تاپ

لب تاپ بابا جون دقیقا بیست روز پیش مانیتور لب تاپ بابا جون خراب شد و من بیچاره مقصر معرفی شدم. خوشبختانه لب تاپ گارانتی داشت و  رفت تهران ولی با مشکل نبود قطعه مواجه شد و بالاخره قطعه از دبی اومد و لب تاپ هم بعد از بیست روز برگشت. عروسی دایی محسن دایی کوچولوی من بالاخره به مراد دلش رسید و ازدواج کرد. من هم یه دو هفته ای درگیر مراسمهای ابتدایی شدم از مراسم خواستگاری  تا بله برون و جشن نشون و این آخری هم عقدشون بود. دربی پنجمین شهر آورد رو من تجربه کردم و به جز اون سه تا گلی که زاید زد الباقی دربی ها  خیلی بد بود ولی من به عشق 6 تای 54 هنوز قرمز هستم       ...
6 بهمن 1392

جشن تولد دوسالگی

  شروع سومین بهار فصل پاییز را دوست دارم ، از اولین تا آخرین روزش (روز تولدم). دو سال گذشت، به قول بعضیها چه زود گذشت و به قول بعضیها چه سخته بزرگ کردن بچه ها. جشن تولد دو سالگی من  امسال به خیر و خوشی برگزار شد و من متفاوت با پارسال  بودم. شمع خانوش میکردم، کیک برش می دام و یه کمی هم ........ عمه، خاله، زن عمو و زن دایی با بر و بچه های فامیل همه و همه بودند. یه چند تا عکس میزارم ولی ببخشید که کیفیت نداره چون از روی فیلم گرفتم و عکس تکی هام  خوب نشده             ...
12 دی 1392

فقط پاییز

پاییز دوستت دارم پاییز رنگارنگ جنگلهای شهرمون باز قشنگ شده من و بابایی و مامانی رفتیم جنگل کبودوال و یه چند تا عکس یادگاری گرفتیم. چه حالی داد  جاتون خالی دوستان   ...
8 آذر 1392

مشهد سوم

سلام به گلهای همیشه بهار  عزاداریهاتون قبول  محرم امسال پر از خاطره  واسه من بود هرشب به همراه باباجون به مسجد محلمون رفتم و از اونجایی که دیگه واسه  خودم مرد شده بودم حاضر نبودم همراه مامانی به زینبیه برم. تو مسجد وقتی حاج اقا از روی منبر پایین می اومد  از پایین اومدنش معترض میشدم و با صدای بلند بهش میگفتم برو بالا  اونوقت  دیدم بابایی داره از ...عرق میریزه  سفر مشهد قبل از محرم راهی مشهد شدیم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت، بماند که که من در اون سه شب فقط 2 ساعت می خوابیدم و نق زدم. ببخشید نق نه جیغ وشیون ،آخه جای خوابم عوض شده بود ، البته شب اول هم یه کمی تب داشتم.  روزها تقریبا س...
23 آبان 1392

شیر مامان بای بای

سلام گلهای نازنین این شب عید قربان بخت وبلاگمون باز شد و من اومدم تا حال و احوالی کنم و آپ بشم. شیر مامانی بای بای مامانی و بابایی با ترفندهای مختلف من رو 2 ما و 10 روز زودتر از شیر مامانی محروم کردند و بماند که من کمی ناز نازی و بد اخلاق شدم ولی از طرفی غذا خور شدم و .... شب اول تا ساعت 4 و نیم شب دوم از 5 صبح تا 7 و شب سوم از ساعت 6 تا 7 بیدار بودم و  کم کم عادی شد. کارهای جدید صندلی رو میگیرم و توی ظرف شوری و آشپزی کمک مامان میکنم. یه تاب جدید خریدم به قول خودم "اپ بازی" میکنم. هر روز باید خونه بابا بزرگ برم و خبر مامان بزرگ و بابا بزرگ و عمه جون رو بگیرم لغات و جملات جدید ...
24 مهر 1392