روزت مبارک فرشته ی مهربون
امیرضا احمدی زید احمدی
چکیده
من و بابایی می خواهیم در این مطلب روز زن رو به مامانی تبریک بگیم.
کلمات کلیدی:
زن، مادر، فرشته، بی ریا
مقدمه
چندین وقته که تو ایران روز تولد حضرت فاطمه(س) رو روز زن می نامند و به همین مناسبت پدر، پسر و دختر و عروس و داماد و ... برای مادرشون هدیه می خرن تا یه جوری یه خسته نباشی به اون بگن.
مواد و روشها
در مدت یک هفته اخیر من و بابایی فکرامونو رو هم ریختیم که برا مامانی چی بخریم. تا اینکه بابا یک کارت هدیه بانکی برا مامانی هدیه گرفته. کاری به مبلغش ندارم چون هر چی که بشه در مقابل مامانی کمه.
نتیجه
امیررضا: مامانی جون لحظه های خوش من موقعی که کنار تو هستم و با صدای ضربان قلبت آرامش میگیرم. دوست دارم بزرگ بشم و فقط جبران خوبیهاتو کنم.
نتیجه گیری
من و بابایی به تو وابسته شده ایم و به عشق تو زنده ایم.
روزت مبارک نازنین
منبع
امیر رضا و زید. روزهای خوش زندگی ما
بازدید : 6 مرتبه | موضوع : خاطرات ماه پنجم
هدیه ای برای باباجون
دیروز من و مامان رفتیم خونه بابابزرگ.بعد ظهر که من خوابم برد مامانم رفت بازار و برای باباجونی یه هدیه گرفت.
فهمیدم واسه چی بود ،اخه داشت با مامان بزرگ در مورد مراسم روز معلم دانشگاه که بابایی اونجا بود صحبت میکرد .
فکر کردم خوبه منم به بابایی یه هدیه بدم .یه تبریک به بابایی تو همین وبلاگ
بابایی روزت مبارک .خیلی دوست دارم

بازدید : 13 مرتبه | موضوع : خاطرات ماه پنجم
ییلاق
جمعه منو مامانی و باباجونی رفتیم ییلاق عموجونم در کوه سیاه رودبار.
هوای خیلی با حال بود ولی من خودمو لوس می کردم و گریه می کردم.
بابای و مامانی از دست من کلافه شدن و ما زودی اومدیم. به اونا خوش نگذشت ولی برا من تجربه خوبی بود.



بازدید : 11 مرتبه | موضوع : خاطرات ماه پنجم
یه کم از خودم میگم
من 4 ماه و 5 روزمه. دکترم میگه رشدم نرماله. اما همه میگن خیلی ریزه. بابام میگه بچه ی ریز خیلی خوبه. آخه وقتی میریم جایی بابایی منو بغل میگیره.
دل دردام کمتر شده ولی بعضی وقتها حالمو میگیره.
بابام با صداها و اداهای مختلف منو ساکت میکنه.
از ترس مریض شدن تا حالا سفر درست و حسابی نرفتم ولی دارم آماده یه سفر بزرگ میشم.
مامانم بعضی وقتها به بابام میگه امیررضا خسته م میکنه.
من شبا ساعت 12 میخوابم تا ساعت 8 صبح ولی هر سه ساعت سوخت گیری می کنم.
روزا یه کم با مامانی بازی می کنم و با بابایی میریم تو حیاط
بابایی میگه چون از بچگیش عکس نداره باید از من هر روز عکس بگیره
امیر رضا و گلهای حیاط


امیررضا و عروسکها

بازدید : 17 مرتبه | موضوع :
ميكي موس
امروز با ماماني و باباجوني رفتيم نمايشگاه كتاب
بهانه رفتنشون من شدم.اخه ماماني گفت بريم واسه نيني كوچولومون چندتا يار مهربان (كتاب قصه) بخريم ولي واسه خودشون بيشتر از من خريد كردند تازه واسه حاجي بابامم كتاب خريدند.
خوب ديگه بلاخره ماهم باني كار خير شديم.

اميررضا جون در بغل اقاي ميكي موس جلوي درب نمايشگاه كتاب
بازدید : 19 مرتبه | موضوع :
ورود به ماه پنجم
اين ماه از زندگي من هم توي دنياي قشنگ ادما گذشت.
ماه چهارم نسبت به ماه قبل كمتر گريه كردم .كمتر درد شكم كشيدم.اين ماه چون با عيدشروع شد بيشتر خوش گذشت.
ولي ماه پنجم با زدن واكسن شروع شد. اين دفعه يه كمي تب كردم. گريه و ناله كردم. انگار هرچي بزرگتر ميشم اين واكسن ها دردش بيشتر ميشه.
بازدید : 20 مرتبه | موضوع :
به روز نبودن وبلاگ مسافر كوچولو
چند تا نيني وبلاگي برام پيام گذاشتن كه ستاره سهيل ،كجايي پيدات نيست
ببخشيد كه اينقدر دير به دير بهتون سر ميزنم. يه چند روزي اينترنت خونمون قطع بود و يه دو سه هفته اي هم ماماني حال و حوصله درست و حسابي نداشت كه حرفهاي منو براتون تايپ كنه .از طرفي، عكسهاي عيد رو بابايي از دوربينش خالي نكرد و هزار و يك دليل ديگه كه باعث شد من يه 20 روزي ازتون دور باشم.
اگه خودم ميتونستم كه هر روز تنهايي بهتون سر ميزدم ولي....
امير رضا و دربند علي آباد كتول

امير رضا و بغل بابايي

اميررضا در كنار شكوفه هاي درخت هلو حياط

اصرار بابايي به عكس گرفتن در زير نور آفتاب

من عاشق خوردن دستهامم

اين هم يه عكس برا آبجي زكيه

بازدید : 22 مرتبه | موضوع : خاطرات ماه چهارم
اولين عيد نوروز
امسال اولين عيد نوروز زندگي من بود چه تو اون دنيا چه اين دنيا
من تو عيد ماماني و بابايي رو خيلي اذيت كردم.اخه هرجا كه ميرفتيم همش جيغ و داد ميكردم. دوست داشتم خونه خودمون باشيم و كسي هم نياد از شلوغي هم بدم مياومد.
ولي با اين وجودخونه اكثر فاميلها رفتيم. ديد و بازديد خوب بود ولي من دوست داشتم پياده بريم از ماشين سواري برعكس نيني هاي ديگه بدم مياد.
سيزده بدر هم تو خونه بوديم .عمو و عمه ها همه رفتن كوه افراتخته(خونه ييلاقي عمو علي) .اونجا با اينكه هوا افتابي بود ولي باد سردي داشت. بخاطرهمين اولين سيزده بدر من تو خونه گذشت.عكس هاي عيد رو تو پست جديد براتون ميزارم در اسرع وقت.
بازدید : 51 مرتبه | موضوع : خاطرات ماه چهارم
شگون
يه خبر تاره
فردا روز تجربه چيزاي جديد
ديشب رسما توسط پسر عموم به عنوان شگون دعوت شدم. اينكه شگون چيه ميگم. برنامه روز اول عيد يه كمي تغيير كرد.
ساعت هشت ونيم ميريم خونه حاجي بابا جون كه خيلي زياد دوستش دارم. ساعت تحويل اونجاييم. ساعت 11 صبح ميريم خونه پسر عموم . باز ساعت 12 برا نهار ميريم پيش حاجي بابا جون.
بعد از ظهر ميريم خونه بابا بزرگ جوني (باباي مامان) و تا شام اونجاييم.
برخی از خانوادههای ایران بویژه در مازندران به هنگام نوروز سفره عید نوروز را چند ساعت پیش از تحویل سال میچینند و در اشتیاق تحویل سال منتظر کسی میشوند که خود برای خود شگون آور قرار دادهاند تا در نخستین ساعتهای سال نو به خانه شان بیاید و برایشان شگون بیاورد. هر یک از خانوادهای روستا، یکی از همسایهها یا یکی از منسوبان به خود را برای خانه خود شگون آور میدانند و او را باصطلاح خودشان «سالمِج» مینامند. سال مج هر خانهای، اولین کسی است که پس از تحویل سال به آن خانه وارد میشود. او با خوشروئی و نشاط با ظرفی آب به خانه میآید. آب را در حیاط خانه میپاشند و سال نو را به اهل خانه تبریک میگوید. افراد خانه، با سرور و شادمانی باستقبال سال مج خود میروند و او را به کنار سفره عید و سینی دعوت میکنند. آنها از سال مج با کلوچهها و حلواها و نان و عسل و آجیل و میوه به گرمی پذیرائی میکنند و اعتقاد دارند که از یمن حضور سال مج و از شگون این پذیرائی، سفره شان در سال جدید همیشه پربرکت خواهد بود. به این مراسم، شگونآوری گفته میشود.
بازدید : 83 مرتبه | موضوع :
زنبور عسل
منو ببينيد مثل زنبور عسل وسط گلهام. اين عكس فتوشاپي نيست.
بوي عيد تمام شهرمون را گرفته. من اولين بهار زندگيمو دارم حس مي كنم. عكس هاي زير مربوط به هوا خوري من توي خونه بابا بزرگه. وقتي رفتيم تو باغ گفتيم بد نيست عكسي هم بگيريم. دست بابايي درد نكنه كه داره آلبوم عكسمو كامل ميكنه.

\

بازدید : 75 مرتبه | موضوع : خاطرات ماه سوم
شب بيداري هاي من
سلام به همه نيني هاي وبلاگي كه هنوز شب و روزشون رو تشخيص نمي دن.
مثل من كه صبح و عصر ميخوابم و شبها تا نيمه شب بيدارم، بيچاره ماماني.
بابايي به بهونه داشتن كلاس ساعت 1 ميخوابه ولي ماماني تا وقتي كه من بيدارم باهام بيداره.
البته شنيدم كه بابايي ميگفت اين هفته اخري كه دانشگاه ميرم وقت تلف كردنه چون داشجويي نمياد كه كلاس تشكيل بدم و درسي داده بشه.
به مامانم قول داده كه بعدظهرها بخوابه تاشب ها با من بيدار بمونه و بازي كنيم
اينم چند تا عكس براي نيني وبلاگي هاي عزيز




بازدید : 62 مرتبه | موضوع : خاطرات ماه سوم
آفتاب زمستاني
امروز هواي شهرمون به 20 درجه رسيد و من بعد از 70 روز خانه نشيني بالاخره موفق شدم به حياط خونمون برم و سري به چند تا درخت بزنيم. من با دو واژه آفتاب و اكسيژن به طور عملي آشنا شدم. امروز رو دوست داشتم چون بابام چند تا عكس يادگاري با من و مامان جونم گرفت. هفته قبل بابا دو تا سرو كاشته و امروز من هم عكس يادگاري گرفتم.



بازدید : 102 مرتبه | موضوع : خاطرات ماه سوم
اميررضاجون روز بعد از واكسن

اميررضا جون و قرنطينه به علت سرما و چهار بار برف بي سابقه در شهرمون

عوارض واكسن

بازدید : 112 مرتبه | موضوع : خاطرات ماه سوم
واكسن دوماهگي
دلم نمي خواد در مورد تجربه هاي درد اورم صحبت كنم. ميدونم همه نيني ها از اين تجربه ها دارن.ميگن واسه سلامتيه ما نيني ها زدن واكسن اجباريه.
اخ چقدر درد داشت.
دو روز پيش مامان به بابايي ميگفت فردا نوبت واكسن اميررضاست و من تنها از پسش برنميام. بلاخره با هزار تا بهونه كه دانشجو جماعت هفته اول اسفند كلاس نميره.شما تو كلاس بدون دانشجو چي درس ميدي و اين حرفها...)نگذاشت بابايي بره دانشگاه و من رو دوتايي بردن مركز بهداشت...
اونشب به خاطر خوردن قطره مسكن خوشبختانه من تب زيادي نكردم ولي خيلي ناليدم . وسطاي شب هم خوابم برد. مامانم صبح به بابايي ميگفت اميررضا انقدري كه واسه واكسن اذيت شد موقع ختنه ش اذيت نشد طفلكي...
هرچي ميگذره بيشتر ياد ميگيرم كه واسه سالم موندن تو اين دنيا بايد درد بكشي و بيشتر تحمل كني.
راستي عكسهاي جديدم رودر اولين فرصت تو يه پست جديدبراتون ميزارم.
بازدید : 116 مرتبه | موضوع : خاطرات ماه سوم




