ثمره عشق ماماني و بابايي اميررضاثمره عشق ماماني و بابايي اميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

مسافركوچولو هديه اي از بهشت

پايان دوماهگي

واكسن دوماهگي دلم نمي خواد در مورد تجربه هاي درد اورم صحبت كنم. ميدونم همه نيني ها از اين تجربه ها دارن.ميگن واسه سلامتيه ما نيني ها زدن واكسن اجباريه. اخ چقدر درد داشت . دو روز پيش مامان به بابايي ميگفت فردا نوبت واكسن اميررضاست و من تنها از پسش برنميام.  بلاخره با هزار تا بهونه كه دانشجو جماعت هفته اول اسفند كلاس نميره.شما تو كلاس بدون دانشجو چي درس ميدي و اين حرفها...)نگذاشت بابايي بره دانشگاه  و من رو دوتايي بردن مركز بهداشت... اونشب به خاطر خوردن قطره مسكن خوشبختانه من تب زيادي نكردم ولي خيلي ناليدم . وسطاي شب هم خوابم برد. مامانم صبح به بابايي ميگفت اميررضا انقدري كه واسه واكسن اذيت شد موقع ختنه ش اذيت نشد طفلكي....
1 اسفند 1390

ختنه سوراني

فصل دوم- ختنه هنوز 10 ساعت از ختنه من نگذشته و در حليكه من در درد غوطه ور ام ، فاميل براي شادباش پيش بابا و مامان ميان. درد امان منو بريده ولي بعضي ها دارن شيريني ميخورن. با خودم ميگم اين چه دامادي كه ... بگذريم شتري هست كه در خونه هر پسر ميشينه. عقيقه و وليمه بر رسم مسلمانان، بابا جوني گوسفندي رو برام كشت و به قولي عقيقه كرد و جشن مختصري رو كه ما ميگيم ختنه سوراني برپا كرد و به قول قديمي ها بابا جوني وليمه داد.   ...
24 بهمن 1390

ختنه سوراني

فصل اول حنابندان همه چيز داشت خوب پيش ميرفت كه زمزمه ختنه به گوشم رسيد. قبلا توي 5 ماهگي دوران بارداري يه چيزايي از ختنه شنيده بودم ولي الان داشت به حقيقت تبديل مي شد. مادربزرگ به همراه عمه فاطي و عمو بزرگ و زن عمو شب به خونه ما اومدند و  حنا بر دستان من بستند. يكي ميگفت دستاش قشنگ شده يكي ميگفت دستاي سفيدش رو حيف كردين ولي من داشتم انگار فصل جديدي رو تجربه مي كردم. حنابندان و نيمچه دامادي من در روز 48 زندگي ام    ...
19 بهمن 1390

خواب به سبك عمو جون

خواب توي اين مدت كم كه بين شما بودم به اين نتيجه رسيده ام كه براي موفقيت در آينده بايد از هر كسي يه چيز خوب رو ياد بگيرم. من از عمو بزرگم كه الان تهرون و استاد دانشگاه هست نحوه ي خوابيدن رو ياد گرفتم. خواب اين روزها خيلي به كار مياد.  آخه ميگن عموجون هر وقت اراده كنه با اين روش ميخوابه. البته عمو خصوصيات خوبه ديگه هم داره كه بعدها براتون ميگم. ...
9 بهمن 1390

معصومانه

نگاه اين روزها اميررضا جون با نگاه معصومانه خودش با من حررف ميزنه. اميررضا جون سراسر مصوميت است. من به خاطر اين نگاه ها هر روز بيشتر عاشقش ميشم. اميررضا نگاه آسموني داره و هر پيامي رو كه بخواد با نگاهش به من ميده.  ...
8 بهمن 1390